تبليغاتX
" حرف های یه دختر آبی دل... "


امشب آسمون هم دلش گرفته داره گریه می‌کنه ( هوا بارونی) ....دفترو قلم ورداشتم و وارد اتاقم میشم و در و از پشتم می‌بندم و میرم می‌شینم رو تختم .....

خدا جون نتونستی ببینی نه؟!

هر کی ندونه تو یکی که باید خوب بدونی..
تو که باید خوب حرفای دلم رو بفهمی..
تو که باید درکم کنی...
پس کجایی چند وقته؟
چرا من نمی بینمت...
چرا جواب سوالای منو نمیدی دیگه؟
چرا دیگه آرومم نمیکنی؟
بنده ی خوبی نبودم برات؟
تو که میدونی بدتر از منم هس
پس چرا با اونا کاری نداری..
باشه .. قبول .. هر چی تو بگی .. تحمل میکنم .. صبر می کنم ..
دلم گرفته ... اشکام روون شده .. داری می بینی مگه نه؟ یادت باشه !!!...
میدونی چیه؟

بدم مياد... خيلي بدم مياد...از تمامشون بدم مياد...
از تمام اون هايي که جا نماز آب ميکشن ولي در خفا بدتر از صدتا لامذهب هستن اد...
اعصابم خورده!...
خیلی سخته، تنهایی خیلی سخت
تنهام، خیلی تنها
دلم می خواست بمیرم ولی.........این حق من نیست

امشب دلم گرفته...یه جوره خاصی ام...دلم می خواد با یکی حرف بزنم...

دلم می خواد سرمو مثل همیشه بذارم رو پای مامانم و باهاش حرف بزنم...
ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم نمی تونم این حرفها رو به مامانم بزنم...
دلم می خواد یکی بود مثل مامانم...یکی که می تونستم کنارش بشینم...
سرمو بذارم رو پاهاش و باهاش حرف بزنم...
هر چیزی رو که نمی شد به مامانم بگو بهش میگفتم...تا یکم سبک بشم...
دوست دارم یکی یا چیزی بود میشد بهش اعتماد کنم...میشد با حرف زدن با اون خودمو خالی کنم...
کسی که می تونست منو بفهمه ...
خودم فکر می کنم خودخواهیه...
اگه اینجا نبود واسه نوشتن.... الان دیگه می ترکیدم از نداشتن گوش شنوا واسه حرفام...
شاید بگید این چرت و پرتا که شنیدن نداره...
ولی قبول کن اگه همین ها رو نتونی تخلیه کنی پس چطوری می خوای با بزرگتر از اینا روبرو بشی و تحملشون کنی...؟
البته از ما که گذشت...
چه شبه گندیه...
حوصله ی هیچی ندارم... اعصابم داغونه، نمی دونم چرا...
یه سکوت مطلق احتیاج دارم...
یه سکوت که تا هر وقت که دلم می خواد تموم نشه و بتونم تمدیدش کنم...
سکوتی که شاید بتونم باهاش یکمی آروم بشم...شاید بتونه یکم آدمم کنه...سکوتی که فقط من باشم و سکوت...یه سکوت همیشگی...
چقدر روزها دلگیر شدن...
راستش ما آدمها هم خیلی بی انصافیم...خودمو میگم...
ولی تا وقتی خوشیم و روزگار بر وفق مرادمونه عین خیالمونم نیست،...اینجاست که انسان روبات بودن رو به آدمیتش می تونه ترجیح بده...چون اونا از زندگی چیزی نمی فهمن...
چون می تونن حافظه و گذشتشون رو با یه دکمه پاک کرد تا راحت حتی تو تنهایی زندگی کنن...
تنهایه تنها...خودشون و خودشون...بدون هیچ فکر و خیالی که داغونشون کنه...


هر چی می خوام وقتی مینویسم ای کاش ها رو به زبون نیارم.. ولی‌ نمی‌شه
ای کاش، چاره ی بغضی که داره خفه ام می کنه،چیزی جز اشک بود...

ای کاش، میشد چیزایی که تو ذهن و فکرته، لااقل تا یه حدی عملی بشه...
ای کاش، زندگی واقعاً معنیش زندگی بود...
و
ای کاش، روزگار بهتر از اینا می گذشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 5:11  توسط دختر آبی دل  | 

بهم بگو اگه دوست خوبی واست بودم یا نه !!!!


می‌خوام بگی‌ بدون رودرواسی اگه یه بدی ازم دیدی !!


اگه جرأت گفتن بدیم رو دادی کامنت بذار لطفا"



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:53  توسط دختر آبی دل  | 

باز هم تو اتاقم تنها نشستم دارم برات مینویسم. می‌دونم این نوشته هم رو هم مثل ۲ سال پیش نمیخونی ولی‌ باز هم مینویسم.

دارم به عکست نگاه می‌کنم و باهات حرف میزنم می‌خوام بگم که روزت مبارک باشه. باز هم در خلوته تنهاییم محو تماشای چشمهای قهویی رنگت شدم که چقدر مهربونن. به پوست گندمی رنگ کمی‌ چروک خوردت به موهای فر فری  سفید شدت نگاه می‌کنم، چقدر پدر مهربونی هستی‌ مثل همهٔ پدر ها.

بابا میدونی‌ مهربونیه دلت آرومم می‌کنه؟ ( فکر می‌کنم خدا پدر و مادر رو فرشته آفریده باشه)

دلم تنگ شده برا اون روزها که منتظرت بودیم که از در بیایی‌ تو خسته و پکر.

دارم بهت نگاه می‌کنم و برات نامه مینویسم....

بابای مهربونم می‌خوام برات نامه بنویسم. می‌خوام برای تو قلم رو روی دل کاغذ بذارم.

برای تو می‌خوام سفید رو خط خطی‌ کنم، برای تو قلم رو اسیر نوشتن کردم.

ولی‌ بابا بدون که خیلی‌ دوست دارم......بابااااااااام همه چیزم تویی.

بابا کجایی ؟؟؟.بیا که مشکلات زندگی‌ رو تحمل کردن بدون قدرت تو سخته.

بیا که میخواییم زندگی‌ پر از آرامش و سعادت درست کنیم که فقط تو و ما باشیم...... مگه نا  بابام؟

میخواییم خطاهای گذشته رو نکنی‌ و نکنیم.

بابا.................بابای من...............بابای مهربونم

حضورت رو همه جا حس می‌کنم.

بیا که دلمون واست تنگ شده. تشنهٔ عصبانیت، نگاهت،اخم هات، تشنهٔ تو شدیم..

می‌خوام به همهٔ انسانهای دوست داشتنی که صداشون می‌کنن بابا تبریک بگم.

اول به بابا غلامرضا ی خودم و حتی اونایی که زنده نیستن روز پدر رو تبریک یگم.

همیشه وقتی‌ بابا کنارمه احساس امنیت می‌کنم.ولی‌ وقتی‌ به هر دلیلی‌ ازمون دور می‌شه احساس می‌کنم تو نا امن ترین جای دنیا زندگی‌ می‌کنم.

بابای خوبم، بابای مهربونم. اگه ندونسته اذیتت کردم، اگه ندونست دلت رو شکستم، منو ببخش.

تمام این رفا و آسایش و آرامش رو مدیون فداکاری‌ های تو و مامانم هستم.

من به اندازهٔ همهٔ زندگیم دوست دارم. به خاطره همهٔ زحمتایی که واسم کشیدی.

به خاطره این که همیشه پشتیبان قابل اعتمادی برام بودی..... به خاطره مهربونیهات......به خاطره همه چی‌ چه خوب چه بد ازت ممنونم.

شاید من و تو هیچ وقت حرف هم دیگه رو نفهمیدیم....... اما بدون که همیشه باهات هم عقیده بودم و هستم.

ولی‌ بابم بهم قول بده که همیشه پیشمون بمونی و هیچ وقت تنهامون نزاری.

روز همهٔ پدر و پدربزرگ و مرد و پسر‌های جوون مبارک باشه.


بابا غلامرضا همیشه دوست داشتیم و داریم و خواهیم داشت. 


           روزت مبارک باشه.


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:47  توسط دختر آبی دل  | 

اینم یکی‌ از اونایی‌ که نمی‌دونم چی‌ می‌شه. واقعا آیندهٔ من چیه؟

نشستم ببینم سرنوشت برام چی‌ میسازه می‌دونم کار درستی‌ نیست. ولی‌ من به یک راهنما احتیاج دارم که بهم بگه که چیکار کنم. کسی‌ که بی‌ طرف باشه. فقط به من فکر کنه. کسی‌ که به فکر آرزوهای از دست رفتش نباشه.

نمی‌دونم پیر یا جون بودنش فرقی‌ نمی‌کنه.

ولی‌ اینو فهمیدم که نباید به این زندگی‌ اعتماد کرد. اصلا نمی‌شه دو روز دیگتو پیش بینی‌ کنی‌، آخه خدا دنیاشو یه جوری ساخته که انسانهایی‌ مثل من حوصلشون سر نره.


یه روز دوسم دارن، یه روز تنهام میذارن، یه روز بیخیالم میشن، یه روز همه چی‌ رو زیر پاهام میریزن، ولی‌ بعدش چی‌ بعدش باز هم خودم میمنم و خودم.

به نظرت با این حساب باید حوصلم سر بره یا نه ?!

تا حالا شده دلت بخواد با یکی‌ حرف بزنی‌ ؟ دربارهٔ همه چی‌!!!

من الان دوست دارم با یه نفر فقط درد دل کنم اما حیف نمی‌شه و نمیتونم، چون که کسی‌ رو ندارم.

تو رو خدا اشتباه فکر نکنین با کسی‌ دوست دارم درد دل کنم که جنس مخالف باشه که دوسش داشته باشم.

بتونه درد دلمو بفهمه یا شایدم شنوندهٔ خوبی باشه ولی‌ دروغ گو نباشه.

واقعا" نمی‌دونم آدم باید چی‌ کار کنه !!! واقعا" هاج و واج موندم.

نمی‌دونم به چی‌ دارم فکر می‌کنم.

آدم باید کسی‌ رو انتخاب کنه که طرف دوسش داره اما خود آدم هیچ حسی بهش نداره.... یا این که خود آدم دوسش داشته باشه ولی‌ طرف دوست نداشته باشه .....

زندگی‌ به این میگن آخه ؟

همین الان یه اه از ته دل کشیدم...... آخه انتخاب درست کدومه؟

به خودم میگم نباید اشتباه کنم من تا الان فکر می‌کردم زندگی‌ مثل شترنجه..... اما حالا فهمیدم اصلا" هم با تاکتیک نمی‌شه رفت جلو.....

آخه آدم دل داره...... اما خدایا کاشکی انسان دل نداشت و واقعا بی‌ پروا انتخاب شو می‌‌کرد و از هیشکی هم حساب نمی‌‌برد.

امروز خیلی‌ دلم گرفته نمی‌دونم چرا ؟؟؟

وقتی‌ دلم میگیره میام مطلب مینویسم....

نمیدونم خیلی‌ خسته شدم از بی‌ کسی‌ خسته شدم....... الان یکی‌ رو می‌خوام....

دوست ندارم دیگه تنها باشم اما انگار من همیشه تنها خواهم بود.

آخر تنها بودن پیرم می‌کنه اما من پیر هستم‌..... ای کاش کسی‌ نبینه که من ماسک جوانی رو زدم.

به خدا دیگه کم آوردم دارم دیوونه میشم چرا زندگی‌ اینطوری شده!! باب دل من نیست ...

دیگه دارم دیوونه میشم.

چرا باید از کسی‌ که خوشت بیاد با یکی‌ دیگه گرم باشه؟

چرا باید از کسی‌ که خوشت میاد کم محلی ببینی‌؟

چرا کسی‌ رو که خوشت میاد زود یکی‌ دیگه هم خوشش بیاد؟

چرا همه باید خوش باشن من ناخوش ؟ آخه چرا زندگی‌ اینطوری شده؟

چرا همهٔ دوستام یکی‌ یکی‌ منو ترک می‌کنن ؟

چرا دیگه مغزم کمکم نمی‌کنه؟

آخ .............. آخ

دلم سوخت......سوختم

نمی‌دونم مثه من چقدر بین شماها هست نمی‌دونم می فهمین یا نه ؟

چقدر سخته کسی‌ حرفاتو نفهمه؟

هیچ کس نفهمه دردت چیه ؟

بخوایی بگی‌ ولی‌ نتونی.

شما بگین چطوری بگم دردم چیه... وقتی‌ یه عمر دارم میگم و کسی‌ نمی‌‌فهمه.

خسته شدم....

به خدا دیگه دارم کم میارم...... من صبورم ها اما....

چرا من هر چی‌ میگم که تنهام کسی‌ باور نداره و همه فکر می‌کنن من دروغ میگم..... شاید می‌خوام جلب توجه کنم..... اما آخه چرا دروغ؟ بابا تو رو خدا درکم کنین !!!!!

بی‌خیال دلم خیلی‌ پره، ولی‌ دوست ندارم کل کل کنم و شما رو ناراحت کنم آخه اگه بخوام درد دلمو بگم یه طومار می‌شه!

ولی‌ تو رو خدا فقط و فقط درکم کنین.

این چه دردی که من دارم خدای من بس دیگه.

همه فکر می‌کنن بدترین درد، دردی که به اونی که دوسش داری نرسی....

یا این که عشقت بمیره یا که یارت بهت نامردی کنه....

نه به خدا بدترین درد اینه که تنها باشی‌ و کسی‌ رو برا درد دل و دوست داشتن نداشته باشی‌.

خیلی‌ دلم گرفته ! دلم از زندگی‌ گرفته! دلم از آدم‌ها گرفته! دلم از بی وفایی سیره!

چرا کسی‌ به حرفای من توجهی‌ نمی‌کنه !!!

چرا کسی‌ به من نمیگه دوست دارم ! چرا کسی‌ نیست که مرحم دردهای من باشه!

چرا ..! چرا ....! چرا ...!

خدا جون لاlقل تو باورم کن و کمکم کن.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:37  توسط دختر آبی دل  | 

     

پیام قلم بر دست گرفتم می‌خوام برات بنویسم. برای تو و گیتارت و صدات.

چه ضیافت عجیبی‌ نه ؟

میدونی باز هم تو میتونی‌ بعضی‌ وقتا با گیتارت خلوت کنی‌.

چون شاید بعضی‌ وقتا فقط اونه که می‌تونه حرفات رو درک کنه و بفهمه.

امروز گفتی‌ که دلت گرفته کسی‌ به سراغت نمیاد ولی‌ خودت رو ناراحت نکن چون که تو گیتارت رو داری. تو تنها نیستی‌....وقتی‌ آدم تنها می‌شه پیام میدونی که  غم و غصه به سراغش میاد.

میدونی پیام چرا میگن "سنگ صبور" برا این که همیشه از همه نزدیکتر به ماها سنگ هسش تو این دنیا.

ببین نگاه‌ها و قلب‌ها همه سنگ شده. چه سنگ بارانه !!!! مگه نه ؟

امروز بده این که گفتی‌ دلت گرفته خود به خود دله منم گرفت.... فکر کردم دیدم آره سراغ من رو هم اونایی‌ که می‌خوام نمی‌‌گیرن.

امروز دلم حسابی گرفته شد و آسمون دلم بد جوری ابری شد. نمی دونستم باید چی کار می کردم. طبق عادت همیشگیم رفتم سراغ دفترم و شروع کردم به نوشتن. نوشتم که خیلی دلم گرفته از خیلی ها. وقتی می نوشتم احساس آرامش می کردم فکر می کردم که دارم بهتر می شم. الان چند سالی می شه که می نویسم .نوشته هام برام کلی با ارزش اند چون اونا فقط مال منن.

متعلق به ذهن من.داشتم نوشته های قبلیم رو ورق می زدم که یه چیزی نظرم رو به خودش جلب کرد. می خوام ازت بپرسم که تا حالا خدا برات نامه نوشته؟

در جواب باید بگم که برای من که یه بار نوشت.یادمه یه نامه برای خدا نوشتم و خدا جوابمو اینطوری داد:

سلام.

بنده ی خوبم از نامه ات متوجه شدم که نا امیدی و همیشه فکر می کنی که من تو رو در امتحانی قرار می دم و آرزو می کنم که تو در اون امتحان شکست بخوری ولی مطمئن باش که من همیشه سعی کردم که بتونم بهترین ها رو بهت بدم .

شاید اولش برات سخت باشه ولی مگه تو همه چیزو به من نسپردی پس بشین و منتظر باش. گفته بودی به عدالتم شک داری و فکر می کنی که چرا خیلی ها ناراحتی ندارن؟ ولی باید بهت بگم که میدونم که این چند وقت ناراحتی های زیادی رو پشت سر گذاشتی ولی اینو بدون که هر وقت به خاطر  ناراحتی هات کم اوردی و گریه کردی من اشکتو پاک کردم .

میدونی ناراحتی ها برای چی هستن؟واسه اینن که بزرگ بشی. من همیشه پا به پای تو اومدم .می دونی همیشه دوست داشتم کسی که پاشو جای پای من می زاره تو باشی .من از خودم اینقدر جا پا گذاشتم که واسه ی همه هست. فقط بایدبخوای.

یادته بهت گفته بودم که همیشه به تو نزدیکم ولی تو هیچوقت اینو باور نکردی و فکر کردی که فاصله ی من با تو زیاده.یادته ازت خواستم از دستوراتم پیروی کنی ولی تو درست برخلاف دستوراتم عمل کردی و مدام حسرت نداشته هات رو خوردی در حالی که اگه می خواستی شکر داشته هات رو بکنی دیگه دیگه وقتی برای گله و شکایت نمیموند ولی حالا من همه ی اینارو فراموش می کنم می دونی چرا؟ چون تو نامت گفته بودی که من دریام و تو اون ماهی توی دریا.

یادته گفته بودی که تو و بقیه ی ماهی ها غرق در وجود من هستید .یادته گفته گفته بودی که بهترین مثال برای توصیف تو همینه .حالا باید بهت بگم که کاملا درسته . اینو بدون که من همیشه دریام و تو ماهی من. پس ماهی کوچولوی من یه چیزو همیشه بدون و مطمئن باش که منم عاشقم . عاشق تو و بقیه ی ماهی هام . عاشق ماهی کوچولوم که مدام در حال شیطنت و بازی گوشی .

در آخر اینو بگم که یه چیزو هیچ وقت فراموش نکن .ماهی کوچولوی من یادت باشه که من همیشه اینجام کنار تو نزدیک تو .

کافی است چشمات رو ببندی اون وقت که منو می بینی که تو رو درآغوش خودم گرفتم.مبادا آسیبی ببینی.

پیام امیدوارم که این نوشته هام یه کم آرومت کرده باشه و دیگه غصهٔ این که تنها هستی‌ رو نخوری و بدون که تنها نیستی‌....

اول خدا بعد گیتارت بعد شم من پیشتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 18:33  توسط دختر آبی دل  | 

 

 

 

 

باز یه ۱۶ اسفند دیگه از راه رسید. یه سال بزرگتر شدم. ایشالله به نزدیکی ارزوهام امسال بتونم برسم.

همیشه تو روز تولدم حس غریبی داشتم ولی‌ امسال حال روزم یه جور دیگه اس...

می‌خوام برا بابا و مامانم یه دست گل بگیرم و بهشون تقدیم کنم و ازشون تشکر کنم، شاید بتونم این جوری ذره ایی‌ از زحماتشون رو تقدیر کرده باشم.

یکی‌ بهم تو بچه گی میگفت: هر وقت که فرشته ‌ها که می‌‌ یان بزارنت رو زمین و برن هر آرزویی که داشتی رو بر آورده می‌کنن.

پارسال این موقع من یه آرزوی بزرگ داشتم. یه آرزوی بزرگ که واسش حاضر بودم هر کاری بکنم. شاید به ظاهر مسخره بیاد ولی‌ .... من با این آرزو و امید زندگی‌ می‌کردم.

ولی‌ نشد....آرزوم بر آورده نشد....

فکر کنم یه کم صبر می‌خواد ..... یه کم خیلی‌ زیاد صبر می‌خواد.

همیشه وقتی‌ آرزو میکنی‌ و شمع ات رو فوت میکنی‌ تازه به یاد آرزوها یی می‌‌افتی که میخواستی آرزو کنی‌ ولی‌ نکردی.

با خودت میگی‌ عیبی نداره این آرزو‌ها میمونه برا تولد بعدیم، ولی‌ اصلا معلوم نیست که سال دیگه من خواهم بود یا نه ؟

آیا سال بعد این آرزو در ذهنم خواهد بود یا نه ؟

آیا سال بعد شعمی فوت خواهم کرد یا نه ؟

ولی‌ آرزوهام همچنان وجود داره . ولی‌ بعضی‌ از این آرزوها اگر در زمان خودش گفته میشد شاید باعث عوض شدن زندگیم میشود. شایدم اصلا" اتفاق خاصی‌ نمی‌‌افتاد.

الان معلوم نیست چه قدر از این آرزو‌ها در فضای اطرافمون معلق اند.

وقتی‌ به گذشته بر می‌گردم میبینم که تو این چند سال اخیر خیلی‌ اتفاقات مختلفی‌ در زندگیم پیش اومده و احساس می‌کنم در رشد فکریم تاثیر گذشته...

شروع زندگی‌ جدید تو سوئد و یادگیری در مورد فرهنگ‌های مردم مختلف دنیا و آشنایی با افراد جدید و با اومدنم به اینجا خیلی‌‌ها رو خوب شناختم و خیلی‌ از عوامل دیگه.

همه و همه باعث شده دایره دیدم به زندگی‌ وسیعتر و بیشتر به جهت مثبت تغییر کنه.

و امروز یاد گرفتم که عشق به ورزم به هر آنچه که دارم و به هر کسی‌ که باعث رشد فکریم شده.

دیگه تو این سن می‌خوام کلید دل تنگی و غم هام رو به خدا تحویل بدم و فقط به اون توکل و تکیه کنم.

می‌خوام دیگه مثبت نگر باشم و هرگز نا امیدی و ترس رو به وجودم راه ندم.

اعتماد به نفسم رو تو ذهنم پرورش بدم و به توانایی خودم اعتماد کنم.

و از همه مهمتر می‌خوام هی‌ به خودم تکرار کنم که چقدر زندگی‌ پر ارزش هست.

و با تمام وجودم از خدا به خاطره نعمتهایی که به زیر پاهام ریخته سپاسگزارم.

خدایا .....

ازت می‌خوام هر خطایی که تو این ۲۵ سال زندگی‌‌ام کردم منو ببخشی.

ازت می‌خوام کمکم کنی‌ اونایی که دوسم ندران رو دوست داشته باشم.

ازت سلامتی ماما و بابام و دادشی شیطونم رو می‌خوام، خودت که خوب میدونی‌ زندگی‌ کردن بدون اونا برام غیر ممکنه.

خدایا....


کمکم کن تو همه چی‌ .... درسم، فکرم، ذهنم، جسمم، زندگی ام و از همه مهمتر امتحان‌هایی‌ که ازم میگیری


و در آخر‌

                          ای خدا یادت باشه

                                                            یادم بیاری

که همیشه داری نگام میکنی‌ .....

                         

                        ای خدا یادت باشه

                                                         یادم بیاری


که همیشه دوسم داری ...... حتی وقتی‌ که هیچ کس دوسم نداره.....


و فقط با این شرط می‌تونم به خودم اجازه بدم که بگم

             

                " تولدم مبارک "



من دیگه ۲۶ سالگیم رو شروع کردم.



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 1:48  توسط دختر آبی دل  | 

 

   

خدایا کفر نمی کنم!!! ... پـریشانم!!! چی می خوایی از جونم؟ منو بی آنکه بخوام، اسیر زندگی کردی.

خداوندا به من قدرتی ادا کن تا بتوانم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم و به من قدرتی ادا کن تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم.

خیلی وقته دستمو رو صفحه ی کاغذ فشار ندادم. دیگه خیلی سخت شده برام حرف دل رو روی صفحه آوردن.

تا حالا شده به زندگی فکر کنی؟

یه روز از خواب بلند می شی و میـــبیـــنی زندگیت خراب شده و رویاهات دیگه دست نیافتنی شده.

مثل کرمی که با هزار امید منتظر که پــروانه بشه. ولی یه بچه ی شیطون با شکوندن پـیـله اش همه ی رویاهاش رو از بین می بره.

دلم می خواد از این دنیای مذخرف رها بشم. برم یه جایی که هیچ آدمی اذیــتم نکنه.

کاش این دل تنگی ها نبود. کاش......

دیروز بدترین و دل خراشترین و سوزناک ترین روزم بود.... هیچ موقع فکرش رو نمی کردم با چنین اتفاقی مواجع بشم.

ولــــــــــــــــــــــــــــــی امروز دوباره خورشید دوباره طلوع کرد. ولی پــتو رو کشیدم سرم تا باورم نشه که یه روزه تازس.

ولی خدا باز هم نور انداخت تو چشام و احساس کردم بهم می گه پــاشو و امیدوار باش. ولی به چـی؟

چــه قدر دستای خدا گـرمه     چــه قدر نور امیدش گــرمه

ولی سرمای مردم این دنیا نور امید رو ازم گرفته.

 بعضی وقتها چه قدر سرنوشت آدما دردناکه.

خدایا دلم گرفته.....

به نظرم دل گرفتن تا این حد و اندازه دردناک و سوز ناک نمیشه.

این روزا زندگی کردن خیلی سخت شده.

از این به بعدش برا من یکی زندگی کردن خیلـــــی سخت تر از اونی که فکرشو می کردم میشه واسم.

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــا دیگه از زنـــــــــــدگــــــــــی و از این دنـــــــــــیــــــــا می ترســــــــــــــــــــــم...

می تـــــــــــــــرســــــــــــــــــــــم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:42  توسط دختر آبی دل  | 

 

 

می خوام باز هم حرف بزنم دلم انقدر گرفتست که نگو.... می خوام به اندازه ی قرن ها گریه کنم ....

اصلا می دونی چیه می خوام وجود نداشته باشم ..... حس می کنم جایی از قلبم سوراخ شده و هی این سوراخ بزرگ و بزرگ تر می شه...

خستم از خودم از همه، می خوام نباشم..... دیگه تو این دنیا صداقت خریداری نداره ، جواب صداقت ها چیزی جز دل شکستن های بی رحمانه هیچ نیست.

دیگه جای دوست و دشمن عوض شده ... اگر خاطر کسی رو بخوای خاطرت رو خط خطی و پریشان میکنه.

از عشق بالاتر دوستیه .... از دوستی بالاتر فهمیدن .... من دیگه عشق نمی خوام،  دیگه به عشق کسی نیاز ندارم.

به دوستی کسی نیاز ندارم .... فقط نیازمند کسی هستم که منو بفهمه ....   همین !!!!

بگذریم.... حرف زیادی دارم. دیگه سکوت منو بهتر می فهمه تا حرف.

 پس سکوت می کنم، اینهایی که میگم فقط شرح حال کمی از دلتنگی هام هسش.

 من هرگز گنجشکی رو برا خوردن شکار نکردم. هرگز خشم نکردم.  هرگز دل کسی رو نشکوندم. کسی رو قول نزدم.

 می خوام خودم باشم .... نمی خوام کسی باشه که یا ازم خوشش بیاد یا تعریف منو بکنه یا حرفهای دروغین بهم بزنه.

من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواد کسی مثل خودم کنارم باشه....

هوای درونم تنگه  .......    تنگ !!!!!

 انقدر دل تنگم که میخوام فقط سکوت کنم.

سکوت............

سکوت.......

سکوت............

چند شب که خیلی به زندگیم و به اتفاقهای که تو زندگیم بهم افتاده فکر می کنم، ولی به جای نمی رسم.

دیشب رفتم بالکن ساعت ۰۱:۴۳ رو نشون می داد ....  پنجره ها رو باز کردم ....

هوا مه ی بود. چراغها از دور تو مه محو بودن. داشتم از سرما می لرزیدم ....

گونه های خیسم تو سرما یخ میزد ....

می دونین احساس می کنم یه آدم نفرین شدم.....  آره !!!!

واقعا" یه آدم نفرین شدم .... خدا هم باهام قهر کرده....

 خیلی دلم میخواد برا یه لحظه هم که شده خدا بیاد پایین باهام حرف بزنه....

بهش بگم چرا؟؟؟؟ 

تقاس کدوم گناهم ؟؟؟؟

اصلا" کی نفرینم کرده؟؟؟؟

با تمام وجودم داد می کشم و صداش می کنم.... ولی نه !!!

خیلی وقته باهام قهره ..... صدام رو نمی شنوه ....

 

( باز از نوشته های خودم ..... لطفا" کپی نکنید )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 4:38  توسط دختر آبی دل  | 

      

من آدم بدی نبودم.... مثل این که سرنوشت بدی دارم بده مدتها اومدم به وبلاگ سر بزنم ....

و با نوشته های دوستا مواجه شدم.... چرا هر کی میاد نظر میده فکر میکنه نا امیدم یا نهایته افسردم ؟

مخصوصا" نظرهایی که به طور خصوصی ارسال شده....

خوب آره !!!!!!!!!!!

با خوندن این مطالب فقط میشه همینو فهمید....

ولی میخوام بگم اصلا" اینطوریا هم نیست......

اولاش بود......... بهتر شده همه چیز.

بهترین حال و استفاده رو دارم از تنهایی میکنم...

اصلا" چه حالی میده این تنهایی               

Leave Me Alone

خوب بعضی ها هم سنگ دل می شن...... فکر می کن بهترین ها رو می تونن پیدا کنن.

 برا آدم بعضی چیزا عجیب می یاد و قبول کردنش برا آدم سخت می شه...

خیلی سخت....

ولی الان در کل همه چیز عالی میره جلو.....

سرم هم با کلاس زبان و ورزش و ... گرمه

دو رو ورم هم شلوغ شده مثل سابق.....

هر وقت هوای پریدن از قفس کنم هوامو دارن.....

بعد مدتها نمی دونم چه طور شد؟....... من چه طوری دل سپردم  ؟

من فقط دیدم که چشماش پره خواهش و  مهربونه ....

عاشقونه منو برده تا ته حس نوازش......

خواستم باز هم یکی دو قدم به طرف خانه ی عشق بردارم......

ولی باز.....

                           "  بیخیال بابا   "

همیشه همه ی رویاهای من نقش بر آب می شن....

میخواستم باشی کنارم و به چشا ی هم دیگه زل بزنیم ...

                                                                                اما نشد.........

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:47  توسط دختر آبی دل  | 

        

ساکت باشین و گوش کنین.....

باز هم می خوام حرف بزنم.... یه بار دیگه هم که شده به حرفهام گوش کنین ....

اجازه بدین یک بار، فقط یک بار هم که شده اونطوری که از دلم میاد و دلم فریاد می کشه حرف بزنم...

اجازه بدین بگم همه ی تاریکی های دلم رو ...

دوباره اگه خواستین بخونین و چـیزی نگین ....

یه بار هم که شده .... فقط یک بار ساکت باشین و به حرفام گوش بدین تو رو خدااااااااااا....

ساکت باشین و گوش کنین و ببینین که چـی می گم و می نویسم ...

بدون سر و صدا می خوام از دلم استعفا بدم...

می خوام دیگه از این به بعد شمرده شمرده قدم وردارم....

دیگه آخرین گریم رو همین جـا می کنم و تموم...

دیگه همه چـی تموم شد ..... تو این دنیا همه چـی با دروغ شروع می شه و با دروغ هم همه چـی تموم می شه با یک چـشم به هم زدن...

با گریه کردن اون غمی که تو ته قلبمه می خواد بیرون بیاد ...

تنم کم مونده از شدت درد قلبم پـاره پـاره بشه .....وجـودم از هر گریه ای که می کنم پـاره می شه ...

ولی نمی خوام اون غمی که دارم رو از دلم بیرون کنم...

چـون می ترسم دوباره باز هم مثل همیشه یه غم دیگه جـایگزینش کنم....

اون غم هم منو دوباره بازم پـاره پـاره کنه ...

می خوام جـلوشو بگیرم ولی جـدا" موندنش هم چـاره سازه دردم نمیشه..

می خوا همه ی وقتها و ثانیه های باقی موندنم رو زود زود هدر بدم که تموم بشه ...

اما باور کنین نمی شه ....

جـــواب ندین ....... ساکت باشین ...... ساکت باشین و گوش کنین ...

این غم مثل یه سرفه ایی که می سوزونه همه ی سینم ، تنم ، همهی وجـودم رو

این غم مثل خورشیدی که اصلا" تنم رو گرم نمی کنه ...

این غم مثل هوایی که خفم می کنه...

این غم مثل آبیه که عطش بودنم رو رفع نمی کنه ...

این غم مثل غذایی که گرسنگیم رو رفع نمی کنه...

این غم ، غمیه که همیشه تو دلم خواهد موند و همیشه موندگار خواهد بود...

ساکت باشین و گوش کنین ...

هیچـی نمی خوام .... می خوام همه چـی رو همین طوری بذارم و تنها خودم و قلبم که خالی از

( خاطره ، ناراحتی ، شکست ، نا امیدی ، خیانت ، دروغ ها ، وعده های دروغین ،خوبی ها، دلخوشی ها همه و همه چـیز ) بردارم و برم ....

می خوام از همه چـیز استعفا بدم ..

بسه دیگه برین از دلم.....بیا بیرون ای غم ...... بیایین بیرون از دلم....

بیا برو که دیر نشده ، برو که اجـازه دادم از قلبم تا ابد بیرون شی ....

دیگه نمی خوام داشته باشمت ..... دیگه امیدی ندارم برا موندنت تو قلبم....

 از این که من هم مثل بقیه خوشحال خواهم شد ....

برو که دیگه هیچ رعد و پـایی حتی رو قلبم نمونه ...

برو که دیگه نه آدرس نه نامه نه هیچ چـیزه دیگه از خودت به جـا بذار ...

دیگه نمی خوام تحمل کنم همه ی ضربه هایی که به قلبم می زنی ای غم ...

ای غم همه ی غرورم رو زیر پـات گذاشتم....

برو ....... برو و منو در حسرت این آرزو هام بذار...

برو........ برو که دیر نشده و منو قاتل خودت نکن...

دیگه برو و مواظب خودت و اونایی که می خوایی شون باش ...

چـون دیگه من پـیشت نخواهم بود که مواظبت باشم ....

نه!!!!!!  به فکر من نباش چـون که من می رم که بر نگردم...

می خوام تو رو تنهای تنهات بذارم ..... با غم خوار های تازت ....

آخ ......آخ

می گم مواظب خودت باش ولی یکی نخواهد بود که مواظب من باشه .......

 هیچ وقت ( آرزوی های دست نیافتنی ام) ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:49  توسط دختر آبی دل  |